khoda hAst

تمام مطالب این وبلاگ متعلق به نویسنده آن میباشد و هرگونه کپی و تصرف بدون ذکر نویسنده پیگرد قانونی دارد

چه بیهوده ام!

بیچاره

بغض هراس آلوده ام,

که اینسوی ِ

خیابانِ

بی تویی میشکند ...

چه بیهوده ای !

اشکِ گریزان از بغض من,

که دامنگیرِ خیابان ِ خاطره ای ...

چه بیهودگی ِ لجبازی !

خیابان را می گویم ,

که فاصله اش

چند خط کشی سپید است

تا فرار از بیهودگیها....

مضطرب نباش حسرت ِ پیر سال ِ من ,

پشت خط چین

ممتد بیهودگیها

جا خوش کرده ام,

آسوده قدم بردار . . .

 

 

به خدا میسپارمت .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط che farghi mikone نظرات () |

انگار که تمامی ندارند این سایه ها ...

سکوت ،‌ سایه ،‌ خاکستری . . .

کلامی بگویم ‌،

سکوت  و سایه و خاکستری هام

همه شان میمیرند . . .

من فکر میکنم که تو گذشتی  ،‌

تو بی فکر گذشتی . . .

به تاخت برو ...

 

 

" ستاره که مردنی نیست "

به خدا میسپارمت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط che farghi mikone نظرات () |

هر چند که پدرم

 برایم از سفر

رازها به یادگار

گذاشته بود

اما باور این

تلقین استخوان سوز

که صبحها

سفر میکنی و

شبها

بدون من

قدم به کوچه ی من

به من ,

قدم میزنی ,

این را نگفته بود

که تنها

تنها

و تنها

میشود منتظر ماند ؟!!

خسته ترین پاها

هنوز بی تاب و

مایل به نیابت

قدم زدن و قدم زدنند .

خوش به حال

هال احساسم . . .

من ,

 هرگز

به قدم زدن نپرداختم !

ترسیدم ؟!

نباشد و تنها بمانم ,

میترسم ,

تو باشی و

من نباشم . . .

 

 

 ( نارنجی ,

سفید ,

قهوه ای )

 

به خدا میسپارمت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط che farghi mikone نظرات () |

امروز

دوباره از آفتاب

زاده شدم ,

و سپس به مرگ رسیدم !

به بیتوته ی شب . . .

امروز پیله ی باورم را

که صبحگاهش تو بودی

به آفتاب نگاه تو

ساده و بی صدا

شکافتم . . .

آفتاب به دنیا آمد!

به چشمان من . . .

اینجا

چه آشناست

وقتی نفس میکشم

وقتی نفس میکشی

مالوف از حس توام

و شاد

به بودنم ,

چه خوب که میشود

آفتاب را دوباره بوسید !!

چه ساده میشود

دوباره شب بیدار ماند

روز خوابید !؟؟؟

اگر بگویم

روز و شب را

اشتباه به ما

آموخته ند چه ؟

تو که باشی ,

شب روز من ست

روز

دمادم از شب . . .

 

( ..... )

 

به خدا میسپارمت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط che farghi mikone نظرات () |

انگار تو

همراه ِ

بی انتظاری ِ باد و

صبوری ِ ابری !

من

از پشت ِ‌این

پنجره که ایستاده ام

نه باد می آید ‘‌

نه باران ....

 

 

 

به خدا میسپارمت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط che farghi mikone نظرات () |

خیلی خب !

این دیوار ,

همان اعتماد است !

ایرادی ندارد

بگویم که با این دیوار

دنیا را نمی بینی ؟!

احتمال دارد که من

پشت ِ سایه ی خاطره ای نزدیک ,

گم شده ام !

 

 

( آدما ,  « خودم هم »

دنبال ِ چی میگردن ؟

دلیل ؟

که چی ؟

بگذریم ,

. . . )

 

به خدا میسپارمت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۱ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط che farghi mikone نظرات () |

حیف شد ....

کم کم  ،‌ تعریف ها از بوی انار

به سادگی ِ

پرپر شدن ِ

ذهن ،

به مثابه ِ من و سراب میماند ....

در دور دست ها

که مینگرم به تصویر ِ

باد،

با شهامت ،

با شهامت ِ تمام

فریاد ِ

تو ،

تو نیستی سر میدهم ...

 

 

( خدایا

من راه را نمیشناسم،

اما تو را میشناسم ،

تو که راه را میدانی ...

این روزا زیاد جالب نیستن

چیزایی که نباید

میبینم و

میشنوم ،

این نیز بگذرد... )

 

به خدا میسپارمت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٥ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط che farghi mikone نظرات () |

دلم تنگ شده !!

دلم . . .

 

 

به خدا میسپارمت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط che farghi mikone نظرات () |

Design By : Mihantheme