تمام مطالب این وبلاگ متعلق به نویسنده آن میباشد و هرگونه کپی و تصرف بدون ذکر نویسنده پیگرد قانونی دارد
چه بیهوده ام! بیچاره بغض هراس آلوده ام, که اینسوی ِ خیابانِ بی تویی میشکند ... چه بیهوده ای ! اشکِ گریزان از بغض من, که دامنگیرِ خیابان ِ خاطره ای ... چه بیهودگی ِ لجبازی ! خیابان را می گویم , که فاصله اش چند خط کشی سپید است تا فرار از بیهودگیها.... مضطرب نباش حسرت ِ پیر سال ِ من , پشت خط چین ممتد بیهودگیها جا خوش کرده ام, آسوده قدم بردار . . . به خدا میسپارمت . انگار که تمامی ندارند این سایه ها ... سکوت ، سایه ، خاکستری . . . کلامی بگویم ، سکوت و سایه و خاکستری هام همه شان میمیرند . . . من فکر میکنم که تو گذشتی ، تو بی فکر گذشتی . . . به تاخت برو ... " ستاره که مردنی نیست " به خدا میسپارمت هر چند که پدرم برایم از سفر رازها به یادگار گذاشته بود اما باور این تلقین استخوان سوز که صبحها سفر میکنی و شبها بدون من قدم به کوچه ی من به من , قدم میزنی , این را نگفته بود که تنها تنها و تنها میشود منتظر ماند ؟!! خسته ترین پاها هنوز بی تاب و مایل به نیابت قدم زدن و قدم زدنند . خوش به حال هال احساسم . . . من , هرگز به قدم زدن نپرداختم ! ترسیدم ؟! نباشد و تنها بمانم , میترسم , تو باشی و من نباشم . . . ( نارنجی , سفید , قهوه ای ) به خدا میسپارمت امروز دوباره از آفتاب زاده شدم , و سپس به مرگ رسیدم ! به بیتوته ی شب . . . امروز پیله ی باورم را که صبحگاهش تو بودی به آفتاب نگاه تو ساده و بی صدا شکافتم . . . آفتاب به دنیا آمد! به چشمان من . . . اینجا چه آشناست وقتی نفس میکشم وقتی نفس میکشی مالوف از حس توام و شاد به بودنم , چه خوب که میشود آفتاب را دوباره بوسید !! چه ساده میشود دوباره شب بیدار ماند روز خوابید !؟؟؟ اگر بگویم روز و شب را اشتباه به ما آموخته ند چه ؟ تو که باشی , شب روز من ست روز دمادم از شب . . . ( ..... ) به خدا میسپارمت انگار تو همراه ِ بی انتظاری ِ باد و صبوری ِ ابری ! من از پشت ِاین پنجره که ایستاده ام نه باد می آید ‘ نه باران .... به خدا میسپارمت خیلی خب ! این دیوار , همان اعتماد است ! ایرادی ندارد بگویم که با این دیوار دنیا را نمی بینی ؟! احتمال دارد که من پشت ِ سایه ی خاطره ای نزدیک , گم شده ام ! ( آدما , « خودم هم » دنبال ِ چی میگردن ؟ دلیل ؟ که چی ؟ بگذریم , . . . ) به خدا میسپارمت حیف شد .... کم کم ، تعریف ها از بوی انار به سادگی ِ پرپر شدن ِ ذهن ، به مثابه ِ من و سراب میماند .... در دور دست ها که مینگرم به تصویر ِ باد، با شهامت ، با شهامت ِ تمام فریاد ِ تو ، تو نیستی سر میدهم ... ( خدایا من راه را نمیشناسم، اما تو را میشناسم ، تو که راه را میدانی ... این روزا زیاد جالب نیستن چیزایی که نباید میبینم و میشنوم ، این نیز بگذرد... ) به خدا میسپارمت
| Design By : Mihantheme |
